با گل‌ها مهربان باشیم

آخرین‌باری که در تاریکی صبح از خانه بیرون آمدم، روزهای پایانی خدمت سربازی‌ام بود. یک ربع مانده به ۶ صبح با لباس سربازی از خانه بیرون میزدم تا قبل از ساعت ۰۷:۴۵ صبح پادگان باشم.

امروز بعد از گذشت یکی دو سال، وقتی هوای سرد بیرون را روی صورتم حس کردم، هوا تاریک بود. مانند ساعت ۷ صبح، خیابان شلوغ و پر سر و صدا نبود. تاکسی‌ها برای سوار کردن مسافرها با هم نمی‌جنگیدند.

به پادگان که می‌رسیدم باید اتاق را تِی میزدم و تمیز می‌کردم. آب دادن به گل‌ها را هرگز فراموش نمی‌کردم. بین تمام اعصاب خوردی‌های پادگان، گل‌ها انرژی و حس تازه‌ای داشتند.

به خواندن ادامه دهید

کتاب حق نوشتن را باید خواند؛ یک مرتبه نه، چندین‌بار

احتمالا اگر می‌خواستم با هدف نویسنده شدن بنویسم، باید خودم را درگیر فراهم کردن پیش‌نیازهایی می‌کردم که در ذهن همه‌ی ما، برای نویسندگی باید وجود داشته باشند. مثل یک فضای آرام و خلوت، اتاقی با نور کم، محیطی عطرآگین به عود، پخش یک موزیک ملایم و…

اما من می‌خواهم فقط بنویسم. برای نویسنده شدن نه، فقط برای اینکه نوشتن را دوست دارم. فرقی نمی‌کند کجا، کی و در چه شرایطی؛ من این را خوب می‌دانم که کمال‌طلبی اولین مانع نوشتن است.

به خواندن ادامه دهید

تا حالا عاشق شدی؟

این سوال را از همه‌ی مهمان‌هایش می‌پرسد. مهران مدیری را می‌گویم در برنامه دورهمی. تا حالا عاشق شدی؟ بد نیست به جای منتظر ماندن و آدم معروف شدن یا نشدن و دعوت به دورهمی شدن یا نشدن توسط مهران مدیری و مورد پرسش قرار گرفتن یا نگرفتن درباره‌ی اینکه تا حالا عاشق شدی؛ خودمان از خودمان بپرسیم‌اش.

اگر بنا به گول زدن باشد، همه‌ بلدیم بگوییم بله بله من هر روز عاشق می‌شوم، عاشق خودم، کتابم، کارم، موهایم، دماغ و گونه‌ی عمل کرده‌ام، کار خارق‌العاده‌ای که کرده‌ام (مثلاً!) و تا دلتان بخواهد از این دست موارد. به خواندن ادامه دهید

بد بنویس، اما بنویس!

از رختخواب بلند شدم و نمی‌دونم چرا با همون لباسی که دیشب از بیرون اومده بودم خونه، خوابیده بودم! بدنم کوفته بود و طبق عادت همیشه نه ورزش کردم و نه دوش گرفتم و نه حتی صبحونه خوردم، منی که صبح تا چیزی نخورم پام رو از خونه نمیزارم بیرون، یه راست رفتم سمت درب خروج.

تازه متوجه این شدم که چرا من باید دیشب با کتونی خوابیده باشم که الان همینجوری بای دیفالت برم بیرون و نه لباس عوض کنم و نه کفش بپوشم! امروز همه چی عجیب و غریب شده، احساس می‌کنم کنترلی روی رفتارم ندارم. به خواندن ادامه دهید

به خودت اجازه نوشتن بده

هر وقت به یه نفر می‌گم من می‌نویسم، با تعجب و هیجان می‌گه یعنی نویسنده‌ای!؟ فکر نمی‌کردم نویسنده‌ها این شکلی باشن!! موهای ژولیده‌‌ی بلند، عینک گرد و لباس گل و گشاد، همراه داشتن نگاهی عاقل اندر سفیه و لبخندی تلخ به اتفاقات و آدم‌های دور و اطراف، تنها زندگی کردن، با کتاب خوابیدن و انگشتانی فرو رفته از شدت فشار بر روی قلمی که همواره روی کاغذ جاریست؛ احتمالاً اینها ویژگی‌های یه نویسنده از نگاه دیگرانه که با گفتن جمله‌ی من می‌نویسم اینجوری متعجب می‌شن!

واقعیت اینه که تصور اکثر آدما از نویسنده‌ها این شکلیه و حق دارن پرسشی و تعجبی واکنش نشون بدن. اما اگه چیزی به اسم نویسنده وجود نداشت چی؟ اگه هرکسی می‌نوشت و مفهومی مثل نویسنده‌ی واقعی بودن وجود نداشت چی؟ به خواندن ادامه دهید