پس کی تموم میشه!

زمانی که ۷ سالم بود و رفتم مدرسه، با کمی حس ذوق و ترس؛ با خودم می‌گفتم اووووو کی تموم میشه پس این درس خوندنا و راحت شدن از شر کتاب و امتحان و معلم.

۱۲ سالم شد و رفتم مقطع راهنمایی، با کمی حس بزرگ شدن؛ اما انگار همون آش بود و همون کاسه، فرق چندانی نداشت و همون جمله‌ی همیشگی، کی تموم میشه.

۱۵ سالم شد و رفتم دبیرستان، با کمی حس بی‌تفاوتی؛ بی‌تفاوتی نسبت به مسیری که همه دارن طی می‌کنن پس تو هم باید طی کنی و برسی به غول مرحله آخر یعنی کنکور. البته تو اینکه پس کی تموم میشه این داستان، تفاوتی وجود نداشت و انگار توی ذهن‌مون دانشگاه شروع یک زندگی جذاب و دروازه‌ای رو به بهشت نقاشی شده بود. به خواندن ادامه دهید

ساندویج محمود، لاکچری نیست ولی باصفاس

از اونجا که تو سفارت سابق آمریکا یا همون لانه‌ی جاسوسی در حال خدمت مقدس (!) سربازی هستم، یه ساندویچی به اسم ساندویچ محمود تو ضلع شرقی لانه تو خیابون مفتح پیدا کرده بودیم که با بچه‌ها هر از گاهی می‌رفتیم اونجا.

نکته‌ی جالب این ساندوچی سال تاسیس و شروع به کارش هست که سال ۱۳۴۵ خورده ولی من همیشه می‌گفتم درست نیست و قطعا با اغراق داره گفته می‌شه تا اینکه یه شب یکی از دوستان پدرم، منزل ما مهمون بودن. به خواندن ادامه دهید

روز وبلاگستان فارسی، روز تبریک یا تسلیت!

تا چند سال پیش حداقل یه همچین روزی رو همه یادشون بود، ۱۶ شهریور که می‌شد، می‌شد یه بهانه واسه نوشتن توی وبلاگی که مدت‌هاست داره خاک می‌خوره.

اما حالا انگاری کار از بهانه‌تراشی هم گذشته و هویتی به اسم وبلاگ و وبلاگ‌نویسی داره زیر سوال میره که اصن وجود داره یا نه که براش روز وبلاگستان فارسی تعریف بشه یا نه!

درسته که امروز تا این حد ناامید از وبلاگ و وبلاگ‌نویسی حرف می‌زنیم اما این واقعیت داره که هنوز حیات وبلاگ‌ها ادامه داره، چه در جهان و چه در وبلاگستان فارسی. به خواندن ادامه دهید

برای تولد چهل سالگیم بنز می‌خرم!

نشستی تو تاکسی، هدفون به گوش که به خودت میای و می‌بینی تو ترافیک همیشگیِ اتوبان همت یه بنز کنار تاکسی، مثل ما تو ترافیک گیر افتاده.

تو خوشبینانه‌ترین حالت پیش خودت فکر می‌کنی اگه پول این بنز رو داشتی می‌تونستی جاده‌ی پر از چاله چوله‌ی زندگی‌ات رو یه آسفالت نو بکشی و به جای اینکه هر روز دهنت آسفالت بشه و مثل خیابون‌های تهران زندگیت پر باشه از چاله چوله و وصله پینه، یدونه چاله رو هم نتونی پر کنی! به خواندن ادامه دهید

این کتاب را از آخر به اول بخوانید!

تقریباً دو سوم از کتاب رو خونده بودم که داشتم به این فکر می‌کردم چرا این کتاب همون کتاب جذابی نیست که محمدرضا شعبانعلی عزیز در این پست به معرفی اون پرداخته بود؟

ولی وقتی به یک سوم پایانی کتاب رسیدم همه چیز تغییر کرد و حالا تو دلم مُلتمسانه می‌خواستم که ای کاش این کتاب تموم نمی‌شد و به اندازه‌ی همون دو سوم کسل‌کننده، دو سوم دیگه ادامه داشت. به خواندن ادامه دهید