به خودت اجازه نوشتن بده

هر وقت به یه نفر می‌گم من می‌نویسم، با تعجب و هیجان می‌گه یعنی نویسنده‌ای!؟ فکر نمی‌کردم نویسنده‌ها این شکلی باشن!! موهای ژولیده‌‌ی بلند، عینک گرد و لباس گل و گشاد، همراه داشتن نگاهی عاقل اندر سفیه و لبخندی تلخ به اتفاقات و آدم‌های دور و اطراف، تنها زندگی کردن، با کتاب خوابیدن و انگشتانی فرو رفته از شدت فشار بر روی قلمی که همواره روی کاغذ جاریست؛ احتمالاً اینها ویژگی‌های یه نویسنده از نگاه دیگرانه که با گفتن جمله‌ی من می‌نویسم اینجوری متعجب می‌شن!

واقعیت اینه که تصور اکثر آدما از نویسنده‌ها این شکلیه و حق دارن پرسشی و تعجبی واکنش نشون بدن. اما اگه چیزی به اسم نویسنده وجود نداشت چی؟ اگه هرکسی می‌نوشت و مفهومی مثل نویسنده‌ی واقعی بودن وجود نداشت چی؟ به خواندن ادامه دهید

این جشنواره، جشنواره‌ی وب ایرانه

پارسال درست وقتی پام رو از جشنواره وب و موبایل ایران گذاشتم بیرون ناراحت بودم و کمی عصبی و سردرد ناشی از حرص خوردن واسه این همه اتفاق خوب که می‌تونه خیلی خیلی بهتر انجام بشه و جشنواره‌ی وب ایران رو به معتبرترین و بهترین جشنواره در ایران برای فعالین وب فارسی تبدیل کنه، اما انگار دوست نداره و نتیجه‌اش شد یادداشتی که فرداش با این عنوان نوشتم: جشنواره‌ای به وسعت ایران اما در حد محلات!

امسال اما انگار داستان فرق کرده و به مناسبت دهمین سالگرد جشنواره وب و موبایل ایران شاهد تغییرات مثبت زیادی از روز اولِ استارت خوردن این جشنواره بودم و تقریبا تمام مواردی که پارسال تو یادداشت مذکور از سر دلسوزی و ناراحتی نوشتم که ای کاش اصلاح بشه و به اندازه‌ی بزرگیش، بزرگ و باشکوه برگزار بشه، خوشبختانه داره اتفاق میافته و شواهد و قرائن حاکی از اینه. به خواندن ادامه دهید

حق نوشتن، حق مادرزادی ماست!

جزء صداهای آرومی که از اتاق پذیرایی میاد، تو این وقت شب تو خونه‌ی ما نباید انتظار صداهای دیگه‌ای رو هم داشت. صدای کم تلویزیون که داره تو سر و کله زدن شخصیت‌های سریال لیسانسه‌های ۲ رو از خودش پرت می‌کنه بیرون و صدای به هم خوردن میل‌های بافتنی مادرم، مادری که قراره مادربزرگ بشه و این یعنی داری پیر میشی ولی با ذوق برای نوه لباس گرم می‌بافی.

البته گه‌گاهی هم از دیوار نازک اتاق خوابم که چسبیده به دیوار اتاق خواب همسایه، صداهای نامفهومی رو می‌شنوم و با خودم می‌گم احتمالا اون طرف دیوار، اگه کسی باشه پس صدای من و افکار من رو هم که دارن پخش می‌شن رو کیبورد، می‌شنوه. به خواندن ادامه دهید

پس کی تموم میشه!

زمانی که ۷ سالم بود و رفتم مدرسه، با کمی حس ذوق و ترس؛ با خودم می‌گفتم اووووو کی تموم میشه پس این درس خوندنا و راحت شدن از شر کتاب و امتحان و معلم.

۱۲ سالم شد و رفتم مقطع راهنمایی، با کمی حس بزرگ شدن؛ اما انگار همون آش بود و همون کاسه، فرق چندانی نداشت و همون جمله‌ی همیشگی، کی تموم میشه.

۱۵ سالم شد و رفتم دبیرستان، با کمی حس بی‌تفاوتی؛ بی‌تفاوتی نسبت به مسیری که همه دارن طی می‌کنن پس تو هم باید طی کنی و برسی به غول مرحله آخر یعنی کنکور. البته تو اینکه پس کی تموم میشه این داستان، تفاوتی وجود نداشت و انگار توی ذهن‌مون دانشگاه شروع یک زندگی جذاب و دروازه‌ای رو به بهشت نقاشی شده بود. به خواندن ادامه دهید

ساندویج محمود، لاکچری نیست ولی باصفاس

از اونجا که تو سفارت سابق آمریکا یا همون لانه‌ی جاسوسی در حال خدمت مقدس (!) سربازی هستم، یه ساندویچی به اسم ساندویچ محمود تو ضلع شرقی لانه تو خیابون مفتح پیدا کرده بودیم که با بچه‌ها هر از گاهی می‌رفتیم اونجا.

نکته‌ی جالب این ساندوچی سال تاسیس و شروع به کارش هست که سال ۱۳۴۵ خورده ولی من همیشه می‌گفتم درست نیست و قطعا با اغراق داره گفته می‌شه تا اینکه یه شب یکی از دوستان پدرم، منزل ما مهمون بودن. به خواندن ادامه دهید