محتوا، میراث من است؛ به مناسبت روز وبلاگستان فارسی

تا جایی که به یاد دارم، از آخرین مرتبه‌ای که به مناسبت روز وبلاگستان فارسی و گرامی‌داشت این روز، از سوی وبلاگ‌نویسان و فعالین وب فارسی یک حرکت جمعی صورت گرفت، زمان زیادی می‌گذرد. فکر می‌کنم ۴-۵ سال پیش بود که به همت داوود مظفری و رسانه پارسیش، با تعدادی از وبلاگ‌نویسان و فعالین وب فارسی مصاحبه‌های تصویری‌ای تهیه شد که همگی در وبسایتی به نام روز وبلاگستان فارسی منتشر شد.

خوب یادم است که چقدر با ذوق و هیجان تک به تک مصاحبه‌ها را دانلود کردم و با دقت دیدم و نکته برداشتم. از سالار کابلی بگیر تا جادی و حورا وکیلی، فرانک مجیدی و خیلی از دوستان دیگر. همه و همه برای منی که خودم را یک دون‌پایه‌ی وبلاگ‌نویسی می‌دانستم، حکم ستارگان دنیای وبلاگستانی را داشتند که احتمالا باید هر کدام یک ستاره روی پیاده‌رو مشاهیر وبلاگستان فارسی می‌داشتند.

به خواندن ادامه دهید

چرا از زرین‌پال رفتم؟

الان که این یادداشت رو می‌نویسم تقریبا ۳ ماهی هست که بعد از ۳ سال همکاری با زرین‌پال، از این تیم دوست‌داشتنی جدا شدم و خداحافظی کردم.

محمد عباسی‌فرد بعد از فارغ‌التحصیلی از رشته حقوق تو سال ۹۴، آینده‌ی کاری خودش رو یک وکیل آروم و مهربون می‌دونست، اما بعد از یه مدت کارآموزی تو یه موسسه حقوقی فهمید آدمِ این کار نیست و روحیاتش با جنگ و دعوا تو دادگاه و شکایت و شکایت‌کشی سازگار نیست.

به خواندن ادامه دهید

کوله‌پشتی ۹۷

تا جایی که به یاد دارم از همان لحظه‌ای که با کوله‌پشتی نوشتن در انتهای هر سال آشنا شدم، سعی کردم من هم هر سال سهمی در آن داشته باشم و علاوه‌بر اینکه خودم یادداشتی می‌نویسم، به دیگران هم یادآور بشوم که کوله‌پشتی داشتن برای سال جدید فکر بدی نیست.

امیر مهرانی دوست‌داشتنی این رسم باحال را از سال ۱۳۹۲ بنا کرد و من هم از سال ۱۳۹۴ هر سال کوله‌پشتی‌ام را همراه با بقیه می‌بندم و اصلا فرقی ندارد کجا و چطور! به خواندن ادامه دهید

نوشتن در ارتفاع ۳۱ هزار پایی!

نقل قول شده است که اولین‌بار در سن ۱۴ روزگی تهران را به مقصد تبریز ترک کرده و اولین‌بار پرواز بر روی آسمان و ابرها را تجربه کرده‌ام. اما هرکسی هم که جای من باشد نمی‌تواند از آن تجربه چیزی را درک کرده باشد، فقط خیلی زود با آسمانی که لک‌لک‌ها مرا از آنجا آورده بودند ملاقات داشتم.

اما حالا اوضاع کمی فرق کرده و من در سن ۲۷ سالگی، سوار بر هواپیما و میان ابرها در ارتفاع ۳۱ هزار پایی با سرعتی بالغ بر ۹۳۰ کیلومتر بر ساعت و دمایی چیزی حول و حوش ۴۷ درجه سانتی‌گراد زیر صفر که اگر داخل هواپیما نبودم منجمدی بیش نبودم، در حال نوشتن این یادداشت هستم. به خواندن ادامه دهید

اولین کامپیوتری که خریدیم

دقیق یادم نیست، بیشتر اولین اتصالم به اینترنت با کامپیوتر را به یاد دارم و اولین وبسایتی که باز کردم، سایت یاهو دات کام که یادم است وقتی پایین‌تر آمدم با دیدن اولین عکسِ کمی برهنه‌ی یک خانم، دستپاچه‌وار صفحه را بستم و از ترس دیده شدن توسط کسی، وی آب دهان قورت داده و صحنه را ترک می‌کند.

از یک پسربچه‌ی هفت هشت ساله بیش از این هم انتظاری نمی‌رود، اما با کمی کنکاش بیشتر در ذهنم به خوبی کامپیوتر سفیدی که فکر می‌کردم تمامش در مانیتورش هست را به یاد دارم، زمانی که گوشه‌ای نشسته بودم و با هیجان به ور رفتن‌های پدر و برادر بزرگتر با کامپیوتر نگاه می‌کردم و سهم من فقط دست زدن به پلاستیک‌ها و کاغذهای کامپیوتر بود. به خواندن ادامه دهید