فقط دکترها موفق نیستند!

از وقتی که یادم میاد بهمون القا کردن که موفقیت یعنی فقط دکتر و مهندس شدن و بدتر از اون با نشون دادن آدم‌های بزرگی مثل رفتگرهای شهرداری، عدم موفقیت رو اینجوری برامون ترسیم کردن؛ متاسفانه.

اما دایره‌ی موفقیت خیلی بزرگ‌تر از این حرفاست و این بخش از موفقیت که برامون ترسیم کردن، مربوط به موفقیت برای پول درآوردن و زندگی خوب داشتنه که حالا می‌فهمم برای موفق بودن و پول درآوردن صرفا نیازی نیست دکتر یا مهندس باشی. به خواندن ادامه دهید

چرا روی پله‌برقی دست‌مون زودتر از خودمون حرکت می‌کنه؟!

شک ندارم برای همه‌مون پیش اومده روی پله‌برقی وقتی دست‌مون رو روی اون نوار مشکی میزاریم که یه حفظ تعادلی داشته باشیم، متوجه می‌شیم اِ دست‌مون دار میره جلوتر و جلوتر از جایی که از اول اونجا بوده!

علت اینه که دستگیره‌های پله‌برقی‌ها توسط دو تا غلتک حرکت می‌کنن که اصطکاکِ بین دستگیره و غلتک باعث می‌شه به مرور زمان ضخامت‌ دستگیره‌ها کمتر بشه و سرعت حرکت‌شون نسبت به روز اول کمتر بشه. به خواندن ادامه دهید

بازی وبلاگی: یه تصویر، یه دنیا حرف

هنرمندانی هستن که به زیبایی هرچه تمام‌تر دنیایی از معنی و مفهوم رو در یک تصویر به نمایش میزارن و بعد از دیدن این تصاویر، حالا این ما هستیم که به فکر فرو می‌ریم و دنیایی از حرفِ اون تصویر رو در ذهن‌مون مرور می‌کنیم.

شاید بد نباشه ما هم به عنوان وبلاگ‌نویس هر آنچه که تصاویر و حرف‌هایی که در دل خودشون دارن رو به زبون بیاریم و تو وبلاگ‌مون بنویسیم. به خواندن ادامه دهید

من چاق نیستم، فقط یکم تُپلم!

دبیرستان که می‌رفتم خیلی چاق بودم، نزدیک ۱۱۰-۱۰۰ کیلو شده بودم. یه روز به خودم اومدم و تصمیم گرفتم لاغر کنم. بدون دکتر رفتن، با ورزش و کم خوری و خوردن غذای سالم. نتیجه شد اینکه بعد از دو سال شدم ۷۰ کیلو و از کرده‌ی خود بسیار خوشنود بودم.

حالا اما دوباره ۱۰ کیلویی اضافه وزن پیدا کردم و این اراده و همت رو ندارم این ۱۰ کیلوی ناقابل رو کم کنم و از شرش خلاص بشم. با این پیش‌زمینه که من همون آدمی هستم که چند سال پیش تونست ۴۰-۳۰ کیلو از وزنش رو کم کنه! به خواندن ادامه دهید

پل عابر پیاده

دیگه نمی‌خوام ببینمت. باشه یه لحظه وایسا بزار این رد شه! سکوت.

منظورش از این، من بودم. اولین‌باری نبود که این خطاب می‌شدم. حقم داشتن، نه اسمی ازم می‌دونستن و نه قرار بود اصلا یه سرباز اون موقع شب از روی اون پل عابر پیاده رد بشه.

ولی من دیگه عادت کردم؛ به اینکه هر شب از روی اون پل عابر پیاده رد بشم و هر چند شب یه بار این خطاب بشم و بعد از رد شدنم از کنار اون دو نفرهایی که پل عابر پیاده رو به اون همه کافه‌های دنج و پارک‌های وسط شهر ترجیح داده بودن، به این فکر کنم که به خواندن ادامه دهید