تا حالا عاشق شدی؟

این سوال را از همه‌ی مهمان‌هایش می‌پرسد. مهران مدیری را می‌گویم در برنامه دورهمی. تا حالا عاشق شدی؟ بد نیست به جای منتظر ماندن و آدم معروف شدن یا نشدن و دعوت به دورهمی شدن یا نشدن توسط مهران مدیری و مورد پرسش قرار گرفتن یا نگرفتن درباره‌ی اینکه تا حالا عاشق شدی؛ خودمان از خودمان بپرسیم‌اش.

اگر بنا به گول زدن باشد، همه‌ بلدیم بگوییم بله بله من هر روز عاشق می‌شوم، عاشق خودم، کتابم، کارم، موهایم، دماغ و گونه‌ی عمل کرده‌ام، کار خارق‌العاده‌ای که کرده‌ام (مثلاً!) و تا دلتان بخواهد از این دست موارد. به خواندن ادامه دهید

بد بنویس، اما بنویس!

از رختخواب بلند شدم و نمی‌دونم چرا با همون لباسی که دیشب از بیرون اومده بودم خونه، خوابیده بودم! بدنم کوفته بود و طبق عادت همیشه نه ورزش کردم و نه دوش گرفتم و نه حتی صبحونه خوردم، منی که صبح تا چیزی نخورم پام رو از خونه نمیزارم بیرون، یه راست رفتم سمت درب خروج.

تازه متوجه این شدم که چرا من باید دیشب با کتونی خوابیده باشم که الان همینجوری بای دیفالت برم بیرون و نه لباس عوض کنم و نه کفش بپوشم! امروز همه چی عجیب و غریب شده، احساس می‌کنم کنترلی روی رفتارم ندارم. به خواندن ادامه دهید

به خودت اجازه نوشتن بده

هر وقت به یه نفر می‌گم من می‌نویسم، با تعجب و هیجان می‌گه یعنی نویسنده‌ای!؟ فکر نمی‌کردم نویسنده‌ها این شکلی باشن!! موهای ژولیده‌‌ی بلند، عینک گرد و لباس گل و گشاد، همراه داشتن نگاهی عاقل اندر سفیه و لبخندی تلخ به اتفاقات و آدم‌های دور و اطراف، تنها زندگی کردن، با کتاب خوابیدن و انگشتانی فرو رفته از شدت فشار بر روی قلمی که همواره روی کاغذ جاریست؛ احتمالاً اینها ویژگی‌های یه نویسنده از نگاه دیگرانه که با گفتن جمله‌ی من می‌نویسم اینجوری متعجب می‌شن!

واقعیت اینه که تصور اکثر آدما از نویسنده‌ها این شکلیه و حق دارن پرسشی و تعجبی واکنش نشون بدن. اما اگه چیزی به اسم نویسنده وجود نداشت چی؟ اگه هرکسی می‌نوشت و مفهومی مثل نویسنده‌ی واقعی بودن وجود نداشت چی؟ به خواندن ادامه دهید

این جشنواره، جشنواره‌ی وب ایرانه

پارسال درست وقتی پام رو از جشنواره وب و موبایل ایران گذاشتم بیرون ناراحت بودم و کمی عصبی و سردرد ناشی از حرص خوردن واسه این همه اتفاق خوب که می‌تونه خیلی خیلی بهتر انجام بشه و جشنواره‌ی وب ایران رو به معتبرترین و بهترین جشنواره در ایران برای فعالین وب فارسی تبدیل کنه، اما انگار دوست نداره و نتیجه‌اش شد یادداشتی که فرداش با این عنوان نوشتم: جشنواره‌ای به وسعت ایران اما در حد محلات!

امسال اما انگار داستان فرق کرده و به مناسبت دهمین سالگرد جشنواره وب و موبایل ایران شاهد تغییرات مثبت زیادی از روز اولِ استارت خوردن این جشنواره بودم و تقریبا تمام مواردی که پارسال تو یادداشت مذکور از سر دلسوزی و ناراحتی نوشتم که ای کاش اصلاح بشه و به اندازه‌ی بزرگیش، بزرگ و باشکوه برگزار بشه، خوشبختانه داره اتفاق میافته و شواهد و قرائن حاکی از اینه. به خواندن ادامه دهید

حق نوشتن، حق مادرزادی ماست!

جزء صداهای آرومی که از اتاق پذیرایی میاد، تو این وقت شب تو خونه‌ی ما نباید انتظار صداهای دیگه‌ای رو هم داشت. صدای کم تلویزیون که داره تو سر و کله زدن شخصیت‌های سریال لیسانسه‌های ۲ رو از خودش پرت می‌کنه بیرون و صدای به هم خوردن میل‌های بافتنی مادرم، مادری که قراره مادربزرگ بشه و این یعنی داری پیر میشی ولی با ذوق برای نوه لباس گرم می‌بافی.

البته گه‌گاهی هم از دیوار نازک اتاق خوابم که چسبیده به دیوار اتاق خواب همسایه، صداهای نامفهومی رو می‌شنوم و با خودم می‌گم احتمالا اون طرف دیوار، اگه کسی باشه پس صدای من و افکار من رو هم که دارن پخش می‌شن رو کیبورد، می‌شنوه. به خواندن ادامه دهید