کوله‌پشتی ۹۷

تا جایی که به یاد دارم از همان لحظه‌ای که با کوله‌پشتی نوشتن در انتهای هر سال آشنا شدم، سعی کردم من هم هر سال سهمی در آن داشته باشم و علاوه‌بر اینکه خودم یادداشتی می‌نویسم، به دیگران هم یادآور بشوم که کوله‌پشتی داشتن برای سال جدید فکر بدی نیست.

امیر مهرانی دوست‌داشتنی این رسم باحال را از سال ۱۳۹۲ بنا کرد و من هم از سال ۱۳۹۴ هر سال کوله‌پشتی‌ام را همراه با بقیه می‌بندم و اصلا فرقی ندارد کجا و چطور! به خواندن ادامه دهید

نوشتن در ارتفاع ۳۱ هزار پایی!

نقل قول شده است که اولین‌بار در سن ۱۴ روزگی تهران را به مقصد تبریز ترک کرده و اولین‌بار پرواز بر روی آسمان و ابرها را تجربه کرده‌ام. اما هرکسی هم که جای من باشد نمی‌تواند از آن تجربه چیزی را درک کرده باشد، فقط خیلی زود با آسمانی که لک‌لک‌ها مرا از آنجا آورده بودند ملاقات داشتم.

اما حالا اوضاع کمی فرق کرده و من در سن ۲۷ سالگی، سوار بر هواپیما و میان ابرها در ارتفاع ۳۱ هزار پایی با سرعتی بالغ بر ۹۳۰ کیلومتر بر ساعت و دمایی چیزی حول و حوش ۴۷ درجه سانتی‌گراد زیر صفر که اگر داخل هواپیما نبودم منجمدی بیش نبودم، در حال نوشتن این یادداشت هستم. به خواندن ادامه دهید

اولین کامپیوتری که خریدیم

دقیق یادم نیست، بیشتر اولین اتصالم به اینترنت با کامپیوتر را به یاد دارم و اولین وبسایتی که باز کردم، سایت یاهو دات کام که یادم است وقتی پایین‌تر آمدم با دیدن اولین عکسِ کمی برهنه‌ی یک خانم، دستپاچه‌وار صفحه را بستم و از ترس دیده شدن توسط کسی، وی آب دهان قورت داده و صحنه را ترک می‌کند.

از یک پسربچه‌ی هفت هشت ساله بیش از این هم انتظاری نمی‌رود، اما با کمی کنکاش بیشتر در ذهنم به خوبی کامپیوتر سفیدی که فکر می‌کردم تمامش در مانیتورش هست را به یاد دارم، زمانی که گوشه‌ای نشسته بودم و با هیجان به ور رفتن‌های پدر و برادر بزرگتر با کامپیوتر نگاه می‌کردم و سهم من فقط دست زدن به پلاستیک‌ها و کاغذهای کامپیوتر بود. به خواندن ادامه دهید

تا حالا عاشق شدی؟

این سوال را از همه‌ی مهمان‌هایش می‌پرسد. مهران مدیری را می‌گویم در برنامه دورهمی. تا حالا عاشق شدی؟ بد نیست به جای منتظر ماندن و آدم معروف شدن یا نشدن و دعوت به دورهمی شدن یا نشدن توسط مهران مدیری و مورد پرسش قرار گرفتن یا نگرفتن درباره‌ی اینکه تا حالا عاشق شدی؛ خودمان از خودمان بپرسیم‌اش.

اگر بنا به گول زدن باشد، همه‌ بلدیم بگوییم بله بله من هر روز عاشق می‌شوم، عاشق خودم، کتابم، کارم، موهایم، دماغ و گونه‌ی عمل کرده‌ام، کار خارق‌العاده‌ای که کرده‌ام (مثلاً!) و تا دلتان بخواهد از این دست موارد. به خواندن ادامه دهید

بد بنویس، اما بنویس!

از رختخواب بلند شدم و نمی‌دونم چرا با همون لباسی که دیشب از بیرون اومده بودم خونه، خوابیده بودم! بدنم کوفته بود و طبق عادت همیشه نه ورزش کردم و نه دوش گرفتم و نه حتی صبحونه خوردم، منی که صبح تا چیزی نخورم پام رو از خونه نمیزارم بیرون، یه راست رفتم سمت درب خروج.

تازه متوجه این شدم که چرا من باید دیشب با کتونی خوابیده باشم که الان همینجوری بای دیفالت برم بیرون و نه لباس عوض کنم و نه کفش بپوشم! امروز همه چی عجیب و غریب شده، احساس می‌کنم کنترلی روی رفتارم ندارم. به خواندن ادامه دهید